|
سالگرد قیصر امین پور... یکسال بی تو قیصر.... حسرت هميشگي صلوات.. فاتحه... برای قیصری که رفت اما هست.... + نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387 8:33 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
کاش آن آینه ای بودم من که به هر صبح تو را می دیدم می کشیدم همه اندام تو را در آغوش سرو اندام تو با آن همه پیچ - آن همه تاب آنگه از باغ تنت می چیدم گل صد بوسه ی ناب..... + نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 5:43 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
سلام.. در شب تيره ديوانه اي كاو ......... افسانه: ليك اين آشيانها سراسر عاشق:.......... ياد دارم شبي ماهتابي آه از قلب خسته برآورد حاصل زندگاني منم من توده ي برف از هم شكافيد عاشقا! خيز كآمد بهاران ....... تو هم اي بينوا! شاد بخرام عاشق:..... ------------------------ + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 3:57 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
خشک آمد کشتگاه من
در کنار کشت همسایه گرچه می گویند می گریند روی ساحل نزدیک سوگواران در میان سوگواران قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟ بر بساطی که بساطی نیست در درون کومه ی تاریک من که ذره ای با آن نشاطی نیست و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم دارد از خشکیش می ترکد -چون دل یاران که در هجران یاران- قاصد روزان ابری داروگ کی می رسد باران؟ + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 12:4 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
طلوع می کند آن آفتاب پنهانی ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟ شنیده ام که می آید کسی به مهمانی کسی که سبزتراست از هزاربار بهار کسی شگفت کسی آن چنان که می دانی کسی که نقطه ی آغاز هرچه پرواز است تویی که در سفر عشق خط پایانی تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند بیا که صاف شود این هوای بارانی تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد بیا که می رود این شهر رو به ویرانی کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق بیا که یاد تو آرامشی ست طوفانی.....
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 11:55 قبل از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
سلام.... دلم خیلی گرفته بود.. ۴-۳ روزی بود.. همش از خدا می خواستم بارون بیاد... امروز بارون بارید.... و الان هم می باره.... خدا جواب دعاهامان را داد... و اینک امشب چه ساز می زند این باران!
اینم متنی از خودم که بعضی ها خواسته بودن:(شاید سوژه اس قدیمی باشه! ببخشین به بزرگیتون!) البته این توی یه مجله ی الکترونیکی هم چاپ شده صبح بود. باران می آمد. پسرک توی خانه پشت پنجره نشسته بود و حیاط خیس را نگاه می کرد. توی خیابان همه چتر به دست می رفتند. دختر توی پارک باز باران می خواند. مرد لبوفروش گوشه ی خیابان زیر طاق دیواری ایستاده بود و دستانش را ها می کرد. پسرک توی خانه بود. پشت پنجره. حیاط را نگاه می کرد. کتابش جلوی پنجره باز بود. .... امتحان داشت. خدا خوشحال بود. کشاورزها خوششان می آمد. خدا باران را دوست داشت. فرشته های توی آسمان باز باران می خواندند. صدای دخترک توی پارک باز هم می آمد: باز باران.. با ترانه... صبح بود... باران نمی آمد. خدا تازه یاد پسرکی افتاده بود که امتحان داشت و کفش هایش سوراخ بود....
و در آخر اینکه: خدایا ممنون!
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 7:59 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
دوباره نمی خوام چشای خیسمو کسی بینه یه عمره حال و روز من همینه کسی به پای گریه هام نمی شینه بازم دلم گرفت و گریه کردم بازم به گریه هام می خندن بازم صدای گریه مو شنیدن همه به گریه هام می خندن دوباره یه گوشه می شینم و واسه دلم می خونم هنوز تو حسرت یه هم زبونم ولی نمی شه گفت اینو می دونم بازم دوباره دلم گرفته دوباره شعرام بوی غم گرفته کسی نفهمید غمم چی بوده دلیل یک عمر ماتمم چی بوده... بازم دلم گرفت و گریه کردم.... ----------- اين وضع الان منه!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 7:2 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس ديدم به خواب حافظ توي صف اتوبوس گفتم: سلام حافظ گفتا: عليک جانم گفتم: کجا مي روي؟ گفتا: خودم ندانم گفتم: بگير فالي گفتا: نمانده حالي گفتم: چگونه اي؟ گفت: در بند بي خيالي گفتم که تازه تازه شعر و غزل چه داري؟ گفتا که مي سرايم شعر سپيدباري گفتم: زدولت عشق گفتا: کودتا شد گفتم: رقيب گفتا: او نيز کله پا شد گفتم: کجاست ليلي؟ مشغول دلربايي؟ گفتا: شده ستاره در فيلم سينمايي گفتم: بگو زخالش، آن خال آتش افروز؟ گفتا: عمل نموده، ديروز يا پريروز گفتم: بگو ز مويش گفتا که مش نموده گفتم: بگو زيارش گفتا: ولش نموده گفتم: چرا؟ چگونه؟ عاقل شده است مجنون؟ گفتا: شديد گشته معتاد گرد و افيون گفتم: کجاست جمشيد؟ جام جهان نمايش؟ گفتا: خريده قسطي تلويزيون به جايش گفتم: بگو ز ساقي حالا شده چه کاره؟ گفتا: شدست منشي در دفتر اداره گفتم: بگو ز زاهد آن راهنماي منزل گفتا که دست خود را بردار از سر دل گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم ها گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا گفتم: بگو زمحمل يا از کجاوه يادي گفتا: پژو، دوو، بنز يا گلف نوک مدادي گفتم که قاصدت کو آن باد صبح شرقي گفتا که جاي خود را داده به فاکس برقي گفتم: بيا ز هدهد جوييم راه چاره گفتا: به جاي هدهد ديش است و ماهواره گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد؟ گفتا به پست داده، آوُرد يا نياوُرد؟ گفتم: بگو ز مشک آهوي دشت زنگي گفتا که ادکلن شد در شيشه هاي رنگي گفتم: سراغ داري ميخانه اي حسابي؟ گفتا: آنچه كه بود از دم گشته چلوکبابي گفتم: بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان گفتا: نمي هراسي از چوب پاسبانان؟ گفتم: شراب نابي تو دست و پا نداري؟ گفتا که جاش دارم وافور بانگاري گفتم: بلند بوده موي تو آن زمان ها گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها گفتم: شما و زندان؟ حافظ مارو گرفتي؟ گفتا نديده بودم هالو به اين خرفتي! + نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 1:45 قبل از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
از تهی سرشار جویبار لحظه ها جاریست. چون سبوی تشنه کاندر خواب بیند آب واندر آب بیند سنگ دوستان و دشمنان را می شناسم من. زندگی را دوست می دارم مرگ را دشمن. وای اما- با که باید گفت این؟- من دوستی دارم که به دشمن خواهم از او التجا بردن. جویبار لحظه ها جاری. --------------------------------------------------
نمی دونم چرا اینو گذاشتم.. بارون ربطی نداره.. اما خیلی وقته دوست دارم بارون بیاد و هنوز نیومده.. دعا کنیم بارون بیاد...
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 10:53 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
من با زخم زبونات رفیقم مرهم بذار با حرفات رو زخم عمیقم با توام که داری به گریه ام می خندی کاش می شد بیای و به من دل ببندی تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم کار دل نباشی تمومه عزیزم + نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 6:45 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
سلام.. این شعری که می نویسم از قیصر امین پور ه... شعری که یه نفر باعث شد بریم بخونیمش.. الی یادته اون موقع نه؟! صف انتظار صف امضا شماره امضا فردا دوباره صف انتظار امضا شماره ای کاش باد... ای کاش باد این همه کاغذ را می برد! ای کاش باد.... یا یک ذره اعتماد.....
پ.ن: ( معنی مصرع آخر اینه که آدما به جای اینکه از هم امضا بگیرند باید به هم اعتماد کنند....) نقل قول! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 6:15 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
سلام... یهو زد به سرم... خیلی دوست دارم اینو بنویسم.... :
رفیق من سنگ صبور غم ها به دیدنم بیا که خیلی تنهام هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم مجنونم و دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست اگرچه هیچ کس نیومد سری به تنهاییت نزد اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش.....
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 3:3 قبل از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
یک نفر هست ... مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که این جا بین آدم هایی ، که همه سرد و غریبند با تو تک و تنها ، به تو می اندیشد و کمی ، دلش از دوری تو دلگیر است ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که چشمش ، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است ، زیر این سقف بلند ، هر کجایی هستی ، به سلامت باشی ودلت همواره ، محو شادی و تبسم باشد ...
مهربانم ، ای خوب ! یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که دنیایش را ، همه هستی و رویایش را ، به شکوفایی احساس تو ، پیوند زده و دلش می خواهد ، لحظه ها را با تو ، به خدا بسپارد ...
مهربانم ، ای خوب ! یک نفر هست که با تو تک و تنها ، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور ! پر احساس و خیال است و سرور !
مهربانم ! این بار ، یاد قلبت باشد ، یک نفر هست که با تو ، به خداوند جهان نزدیک است و به یادت ، هر صبح ، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد ودعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش ، راهی خانه خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 11:2 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
یه شعر زیبا از حمید مصدق:
تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت..... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 0:28 قبل از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
این شعر رو خیلی دوست دارم:
دارا موبایل دارد سارا حجاب ندارد* یک عمر خوانده بودیم داراانار دارد* در دستهایش امروز سارا تفنگ دارد* با دشمنان دارا او قصد جنگ دارد*هنگام جنگ دادیم صدها هزار دارا*هم کوچه های ایران مشکین زاشک سارا*سارا لباس پوشید با جبهه هاعجین شد*در فکه و شلمچه دارا به روی مین شد *چندین هزار دارا باکلاهخود وسر بند*یا تکه تکه گشتند یا که اسیر ودربند* صد ها هزار سارا چشمی به حلقه در *از یک طرف دیگر چشمی زخون دل تر* سارا سوال می کرد دارا کجاست اکنون* دیدند شعله ها را در قایقش به مجنون* خون حیات دارا خون حیات دین است *روحش به عرش و جسمش مفقود درزمین است* در آن زمانه رفتند صد ها هزار دارا*در این زمانه گشتند صدها هزار دارا* هنگام جنگ دارا گشته اسیر و دربند*دارای این زمانه با بنز رود به دربند*درآن زمانه سارا با جبهه ها عجین شد* در این زمانه ناگه چادر لباس جین شد* دارای ان زمانه بی سر درون کرخه *سارای این زمانه در کوچه با دوچرخه* با چفیه ای که گلگون از خون صد چو داراست*سارا خود از برای جلب نظر بیاراست* ان مقنعه ور افتاد جایش فکل در آمد* سارابه قول دشمن از املی در امد* دارا وگوشواره ! حقا که شرم دارد* دردستهایش امروز اوبند چرم دارد* با خون و چنگ و دندان دشمن زخانه راندیم* اما به ماهواره در خانه اش کشاندیم* جای شهید اسم خواننده روی دیوار* آنها به جبهه رفتند اینها شدند طلبکار*** + نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387 7:3 بعد از ظهر توسط سورملینا (به یاد سمفونی مردگان) |
|